جايي براي واگفت هذيان‌ها

Sunday، January 15، 2012

اتاق مرده

تا حالا شده برید تو اتاق یه مرده؟ جایی که تا قبلش همیشه اون رو اونجا زنده دیده بودید؟ یه چیز عجیبی داره که توضیحش سخته، این‌که یه کسی تا دیروز اینجا نفس می‌کشید و دیگه نیست، راستش برای من دو سه بار پیش اومده، از وقتی که فقط شیش هفت سالم بوده تا حالا، و همیشه هم تقریبا همون حس رو داشتم. می دونید؟ حس ناراحتی نیست -حداقل درمورد من نبوده- یه چیز کاملا مشخصه که مثل هیچ حس دیگه ای نیست برای همین هم توضیحش سخته، و همین باعث می‌شه با هیچ چیز دیگه‌ای اشتباهش نگیری. اما آخرین باری که این حس رو تجربه کردم خیلی نزدیک و خیلی سنگین بود، با این‌که کسی هم نمرده بود ولی وقتی بعد از چند روز برای بار اول رفتم تو اتاق سابق خودم؛ خیلی غریب بود برام، کاملا انتظار داشتم هنوز وسایلم اون‌جا باشه، تختم، میزم، صندلیم؛ حسم همونی بود که مثلا وقتی برای بار اول بعد از مردن مادر بزرگم رفتم تو اتاقش و دیدم رخت خوابش رو جمع کردن داشتم. بوی مردن می‌داد اتاقم. زیاد نتونستم بمونم. حس بدی بود.

دی‌ماه 1390

Sunday، January 30، 2011

ترور

تورو کشتیم، چهارپایه رو از زیر پات کشیدیم تا بلکه دلمون خنک شه، چه میدونم، بلکه عطشمون بخوابه ، ما خون میخوایم، خون ریختی باید خونت رو می‌ریختیم، خفهات می‌کردیم، نریختی؟ فرقی نداره، حتما یه‌کاری کردی، ما می‌دونیم، ما همه‌چیو می‌دونیم، باید می‌کشتیمت، تو از همه دم‌دست‌‌‌تر بودی. تورو کشتیم، اگه گناه‌کار بودی که هیچی، حقته، عین عدالته خفه شدنت، اگر هم بی‌گناه، که اتفاقی نیوفتاده ، انشاالله می‌ری بهشت.

بهمن‌ماه 1389

Friday، October 01، 2010

شکسته

ما خیلی وخ پیش پامون سُرید و کلّه ملّق از اون بالا افتادیم. دست و پا می‌زنیم بی‌خود؛ نه زورشو داریم که درآیم و یله بدیم کنار ساحل، نه دلشو که ول کنیم و بریم پایین؛ غرق کنیم؛ خفه‌شیم و راحت. عین سگ پا سوخته همین‌جور این وسط برا خودمون شلنگ می‌ندازیم. یه‌جورایی چارچنگولی چسبیدیم، اشتباه نشه یهو، صحبت امید و این حرفا نی، فقط پاری وختا، چوبی، شاخه‌ای، چیزی هس؛ دل‌خوش‌کُنکی. تو هم آخریش، تو که بشکنی، ما خیلی وخته شیکسّیم.‏

6 مهرماه 1389‏


Saturday، September 11، 2010

ترس

پی‌سوزم را افروختم؛‏

پشت این اتاق‏

مردمی بر خورشید‏

نقاب بسته‌اند‏

وحشتِ سایه‌ها را؛‏

هنوز از شب لختی مانده‏

چراغ را کشتم‏

محرمی نه؛ نامحرمی نه، چشمی نبود‏

چشم به آسمان دوخته؛‏

من اما در اندیشه که بیهوده نقش کرده‌ام قفس را‏

بر پر و بالش‏

بیچاره کبوتر، پریدن نمی‌داند‏

مرداد ماه 1389‏

Thursday، August 26، 2010

جای من که خالی نیست

من با تو‌ام، باور می‌کنی؟ همین امروز هرجا که رفتی باهات بودم، از کله‌ی صبح که از خونه زدی بیرون تا همین الآن که نمیدونم کجایی باهات‌ام. لازم نیست بدونم خوب، من فقط پابه‌پات میام همین، دوست دارم، یعنی مجبورم اما چون دوست دارم، باید همون موقع همون‌جایی باشم که باید باشم. باید اون‌جا باشم که حواسم بهت باشه، تو خودت نمی‌دونی چقدر سربه‌هوایی، من باید وقتی راه می‌ری چاله چوله‌ها رو نشونت بدم، حواسم باشه که به‌جایی نخوری، از جایی نیوفتی، زیر ماشین نری. خوبه خوش می‌گذره، من حواسم بهت هست و عوضش باهاتم، وقتی یه‌جا می‌شینی منم کنارت می‌شینم، نگات می‌کنم، یه‌جوری که حواست پرت نشه بهت دست می‌زنم، بعضی وقتا بوت می‌کنم، دوست دارم، تو همیشه یه بوی خوبی میدی. وقتی غذا می‌خوری نگات می‌کنم و مواظبم که چیز ناجوری نخوری، یا لباستو کثیف نکنی. تو اصلا نمی‌خواد نگران چیزی باشی، من حواسم به همه‌چی هست، تو فقط باید خوش بگذرونی و بخندی، دوست دارم وقتی می‌خندی. من پابه‌پات میامو حواسم بهت هست تا وقتی بخوابی، وقتی خوابیدی و خیالم راحت شد، میام تو رخت خوابم و می‌خوابم تا فردا.‏

4 شهریورماه 1389‏

Saturday، July 31، 2010

هنگام بوسه، کیستی؟


تورا می‌بوسم و نمی‌دانم کیستی

درآغوشت می‌کشم و می‌بویم

آشناست

کیست؟

تورا می‌بویم

دوباره و صدباره

شمیم آرامش با تو بودن را

سرخوش می‌بلعم

در آغوشت آرمیده، اما رقص می‌کنم

می‌پرم

می‌بالم

دوستت دارم و این

- هم‌چون تحقق آرزویی هزار ساله –

ارضایم می‌کند.


8 مردادماه 1389




Saturday، July 11، 2009

من هر صبح عاشقت مي‌شوم

درون ذهن من هرشب‏
باراني نرم نرم‏
تمام تورا با خود مي‌شويد و ‏
رج به رج‏
همراه اشك‌هايم‏
به خاك مي‌ريزد.‏
هرشب؛‏
باراني سرد، يادهاي مرا در تك تك جوي‌هاي شهر با خود مي‌برد‏
مرا از تو پاك مي‌كند.‏
هرشب اين باران بلادرنگ، با آن وجود قاطع و سرشار خويشتن،‏
مرا از تمام يادهايم پاك ميكند.‏
مرا مي‌كِشد تا تمام كوچه‌هايي كه بوي تو هنوز‏
در رگان پروانه‌هاي آن پرواز مي‌كند.‏
مرا از تمام خواب‌هايم پاك مي‌كند.‏
و هر صبح گويي نسيم سمج‏
ذره ذره تورا از روي خاك‌ها برمي‌چيند و‏
دوباره با همان صلابت‏
به خاطره‌ام باز پس مي‌دهد.‏
باز انگار از پس هزار توي مه گرفته‌ي اين صبح‏
از وراي روشنايي گنگ پلك‌ها‏
تورا مي‌نگرم‏
كه بازو به بازوي باد‏
در رگ و ريشه‌ام‏
خانه مي‌كني.‏
هر صبح حضور تو آن‌چنان ساده و بي‌انكار است‏
كه من تمامي باران هر شبه‌ام را از ياد مي‌برم.‏
هر صبح انگار تورا براي نخستين بار در آغوش مي‌كشم و مي‌انديشم‏
كه راز گريه‌هاي تو در اين اولين آغوش آيا چيست؟‏

۲۰ تيرماه ۱۳۸۸